تبليغاتX
صدای دل


صدای دل

خسته ام ،خسته از این همه تکرار و سکوت

 
خسته از این همه بی خوابی و رکود

 
خسته از رقص بیهوده در خلوت شب

 
خسته شدم از بس التماس کردم

 
ودل به دریا نزدم

 
آیا رویا با واقعیت دیدار خواهد کرد؟

 
آهای اشکها امانم بدهید

 
دلم دیوانگی می خواهد

 
خسته شدم از این همه سرگردانی

 
خسته شدم از بس نوشتم از خستگی

 

 

 



نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 12:2 توسط دل تنها | |

 

عصر جمعه ها چقدر دلگیره دلم به اندازه تمام غروبها میگیره

سه سال گذشت به اندازه سی ساله ام، من هستم تو هم باش تا با

طلوع خورشید دوباره متولد شویم تا صدای نفسهای تشنه ، ما را

دیوانه کند و گرمای این روزهای سرد را احساس کنیم و روشنایی

روز را فراموش کنیم ، در کنارچشمه سکوت به خلوت تاریکی

بیاندیشیم ،چقدر تلخ است دور از هم ، از پشت شیشه باران زده،

رنگ فصلها را نظاره میکنیم وچقدر دلنشین است نغمه های زندگی

هنوز باران می بارد  تا آرام گیریم ، هنوز رنگ آبی هست

که به آن دلخوش کنیم ، هنوز میتوانیم در سکوت حرف بزنیم

هنوز دل و دلدادگی هست و امید به لحظه ای با هم بودن...

(دل تنها)

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 12:33 توسط دل تنها | |

 

 

 

 

میگوید دلش برایم تنگ شده ...

 

اینجا هر شب جشن نرگس برپاست

دانه های مروارید پیشکش میکنند

در مستی و هوشیاری به شوق دیدار یار

سازها در هم میشکنند

شب قصه میگوید ،دریا لالایی میخواند و ستاره ،شب زنده داری

...

چه خوشم به روزنه ای از نور

 که در تاریکی آرامم کند

(دل تنها)

نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 11:40 توسط دل تنها | |

 

دردودل کاغذی عاشقی را خواندم

درد دلم تازه شد،گریه میخواهد دلم

 آسمان هم دلش پراست امشب

آهای آسمان، شاهد خسته عشقم

 میخواهم با تو آبی شوم امشب

 

(دل تنها)

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 22:24 توسط دل تنها | |

 

 

Entry for September 21, 2008

magnify

بازهم در جاده کنار زندگی تنها موند نگرانه

چقدر دور شده می ترسه باز دنیا کوچک شده

آدما کوچک شدند بزرگ شده میفهمه

دلش میخواست کوچک بمونه

او حتی توان باز کردن در را هم نداره تمام سلولهای بدنش عاجز شدند

چرا مگه چی شده؟

چیزی نشده یه کم زمان میبره عادت میکنه

عادت!یعنی اینقدر ناامید شده؟نه فقط میترسه

از خیس شدن می ترسه آخه داره بارون میاد می ترسه باد ببردش.

هنوز سرد و بی حسه زیر ابرهای سیاه

ابرهای سیاه میرند و چشماش به دنبال ابرا

بازم نتونست بوی اونو حس کنه

نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 11:44 توسط دل تنها | |

بانو دیگر آرزویی ندارد

گاهی وقتها کابوسهای شبانه بانو را اذیت میکند

شبها در تاریکی راهش را گم میکند

از ترس میلرزد دلش تنگ میشود

وقتی چشم باز میکند میبیند او در اتاق خودش هست

در اتاق دلتنگی با دل کوچک و بیقرارش

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 14:52 توسط دل تنها | |

مسافران نفس بریده

قلبها شکسته

قطره قطره اشک می چکد

زمان بی معنی

نگاهها غریب

آهنگ دل آشنا

عجب جایی سکنی گزیدیم

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 9:31 توسط دل تنها | |

 

می ترسم نیایی و منتظر بمانم

کاش جدایی و مرگ نبود

اینهمه سنگ بر سر راه نبود

كاش رسيدن به تو رويا نبود

اينهمه تنهايي قسمت ما نبود

كاش ساقي گوشه چشمي به ما مي كرد

لحظه اي ما را مست و رها از غم مي كرد

 

(دل تنها)

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 12:58 توسط دل تنها | |

 

 

 

 

نمی دونی چند وقته منتظر این روز بودم

 

دنبال جملات زیبا میگشتم که تولدتو تبریک بگم

 

ولی فکر کردم به زبون ساده بگم بهتره

 

می بینی چقدر با هم غریبه شدیم

 

برای اینکه صداتو بشنوم دنبال بهونه میگردم

 

فکر نمی کردم اینقدر از هم دور بشیم

 

چرا اینقدر بیرحم شدی؟

 

 

 

(دل تنها)

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 20:37 توسط دل تنها | |

برو خیلی وقته از دلم بیرونت کردم

برو دیگه پیشم نیا دیگه حرفاتو باور ندارم قسم نخور 

برو دیگه این دل شکسته تو رو باور نداره خیلی وقته ازت خداحافظی کرده

برو دیگه اشکهاتو باور ندارم دیگه دلم برات نمیسوزه

برو همون موقع دل تو رو شناخته بود

ولی من حرفاشو باور نکردم باز دنبالت اومدم  

برو دست از دلم بردار قدر عشقمو ندونستی

برو من عشق تو نیستم دیگه پیشت نمیام

برو

برو

برو

 

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 18:12 توسط دل تنها | |

 

به من بگویید عشق چیست

عشق چیست که مرا اینگونه حال به حال میکند

عشق چیست که کام دل را گهی شیرین و گهی تلخ می کند

عشق چیست که اینگونه در دل یاران غوغا به پا می کند

عشق چیست که دل را گهی  آتش میکشد گهی زندانی میکند 

عشق چیست می گویند  سحر هم می کند

عشق چیست که شمع را شعله ورتر میکند و پروانه را می سوزاند

عشق چیست که باعث می شود شب تا صبح ستاره ها را بشمارم

عشق چیست که هردم سخن از آن می رانم این دل می لرزد و نفس نفس میزنم

این عشق چیست که برای توصیفش اینگونه عاجز میشوم

آی عشق با دل من چه کرده ای که با هرکس آشنا میشوم میگوید

مواظب دلم باشم

(دل تنها)

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 21:0 توسط دل تنها | |

 

 

 

 

باز غروب شده و من منتظر طلوعی دیگر

 

چه غروب دلگیری

 

 باز دلم یاد او کرد

 

بازدلم پر از شکایت شد

 

دل من به انتظار چه کسی نشسته ای؟

 

او دیگر برایت غزل نمی خواند

 

تو ماندی و چند عکس یادگاری از او

 

تو ماندی و ترنم دریا

 

تو ماندی و باغ خاطرات

 

تو ماندی و پرستوی خزان دیده

 

(دل تنها)

نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:5 توسط دل تنها | |

در شهر من هم خورشید با عشق طلوع میکند

 

در شهر من هم آسمان ابری میشود وبا عشق می بارد

 

آسمان شهر من هم رنگین کمان عشق دارد

 

شب هنگام ستاره ها را میبینم

 

من به فکرغربث آدمهای عاشق هستم

 

من فریاد آب را میشنوم

 

مادرم غصه هایش را پنهان میکند

 

من همه چیز را احساس میکنم

 

می بینم میشنوم یعنی من هم زنذگی میکنم

 

پس من زنده ام 

 

زنده به عشق ...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 20:13 توسط دل تنها | |

آری به امید عشق زنده ام امیدی که نه از جنس خاک است

و نه از جنس مادیات.

Entry for February 03, 2008 magnify

زندگی میکنم در سرزمینی که ساکنینش نمی دانند به

خاطر چه چیزی زنده اند

نازنین نمی دانم سرگردانی ام بهر چیست

من در دست دلم اسیر شدم من را به دنبال خود می کشاند

کارش همین است لحظه ای آرام و قرار ندارد

نمی توانم در کنار دلم آرام گیرم

دیگر حرفهایش را نمی فهمم نمی دانم چه چیزی میخواهد

نمیدانم چطوری راضیش کنم خیلی سعی کردم سرگرمش کنم

ولی باز بهانه میگیرد

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 11:21 توسط دل تنها | |

 

 

Entry for February 12, 2008

magnify 

آهاي آشناي ديار عشق ،حواست كجاست؟

باز هم عشق در ميان ماست همه جا بوي عشق مي دهد

مي بينم تو هم مثل من دراين وادي،در روزهاي تنهايي ات ازعشق مي نويسي

آري عشق ماندني و جاودانه است ،شهر پر از عشاق است

بگو از چه مي گريزي؟چرابا من حرف نمي زني؟

ببين اشك مانده رو گونه ام ،اشك شوق را مي گويم

نمي خواهم  اشكهايم را پاك كني

نه...

فقط بيا با هم دعا كنيم ،از خدا بخواهيم تا هميشه آسمان دلهايمان

ابري شود وعشق جوانه زند و در سرزمين عشق

هيچ ادعايي نداشته باشيم

 

عشق شكست ندارد،پايان ندارد،عشق بهانه نميخواهد

و مرا

تصورلبخند يار كافي است

تصور روياي با او بودن كافي است

دوست دارم غرق در رويا باشم

دوست دارم مست شوم تا مستي ام همچنان آغازي براي عشق بازي باشد

(دل تنها)

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 12:4 توسط دل تنها | |

Entry for March 07, 2008 magnify  

هواي بهار

 

هواي عشق

 

هواي آشنا

 

نواي دلدادگي

 

دوباره مستي ،ديوانگي ،طنازي

...

 

چه زيبا در عالم عشق قدم گذاشتيم

 

چه زيبا از عشق سخن گفتيم

 

چه زيبا عناصر را همدم قرار داديم

 

وچه زيبا درد عشق را به جان خريديم ،خاموش شديم و مغرور شديم

 

وچه زيبا  قلبهايمان شكست

 

و حالا با  دلي پر از نگفته ها مجبوريم تنها باشيم

 

و تنهايي به استقبال گلها،شاپركها و فصل عاشقان برويم

 

تا اين زيبا چشم است بايد نگريست

 

عاشق شد ، لبخند زد

 

وجمله زيباي"دوستت دارم"را زمزمه كرد

 

رابطه ها تمام نشده،عمر آشنايي تمام نشده

 

ميتوانيم اميد ديگري داشته باشيم

...

 

 

(دل تنها)

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 19:13 توسط دل تنها | |

 

 

رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی  

              ****
رفتی ...... ساده ،ساده مثل دلتنگی های من ،ساده مثل سادگیهایم من ماندم و یک عمر .....و حتی باور نکردم این بریدن را

 

از من دل بریدی و ندیدی که بی تو چه بر سر من می آید ،بغضی که به دست تو بود شکست و چشمانم که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها هم اعتنا نکردی
                    *****
هیچ گناهی بالاتر از آن نیست که قلب کسی را بشکنی در حالیکه عشق تو را در خود جای داده است
 
                  ****  
از طرف اونی که تنهاست ،تنها نا امیده ،تنها میره،تنهاش میذارن تنها نمیذاره،تنها یه آرزو داره اینکه تنهاش نذاری.......،.........
 
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 7:28 توسط دل تنها | |

 

 

magnify

تو هم با من نمی مانی, برو بگذار بر گردم

دلم میخواست می شد با نگاهت قهر می کردم

برایت مینویسم , آسمان ابریست , دلتنگم

و من چندیست دارم با خودم ,با عشق می جنگم

اگر می شد برایت می نوشتم روزهایم را

و سهم چشم هایم را,سکوتم را ,صدایم را

اگر می شد برای دیدنت دل دل نمی کردم

اگر میشد که افسار دلم را ول نمی کردم

دلم را می نشانم جای یک دلتنگی ساده

کنار اتفاقی که شبی ناخوانده افتاده

همیشه بت پرستم , بت پرستی سخت وابسته

خدایش را رها کرده, به چشمان تو دل بسته

تو هم حرفی بزن ,چیزی بگو, هر چند تکراری

بگو آیا هنوزم, مثل سا بق دوستم داری ؟

خودم می دانم از چشمانت افتادم, ولی این بار

بیا و خرده هایم را ز زیر دست وپا بردار

 

(بیرنگ)



 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 12:51 توسط دل تنها | |


Design By : Night Skin